فصل9"نورا" پشت ماشین پلیس نشسته ام که اضطرابم رو هر ثانیه بیشتر می کنه. یه چیزي اشتباهه، می تونم اونو حس کنم. فکر می کنم ما به مسیر اشتباهی می ریم. قبلاً تو کلانتري نبوده م ، اما کاملاً مطمئنم که ساختمونشو تو مرکز شهر دیده م. شاید تعداد زیادي کلانتري وجود داشته باشه. اینجا شهر بزرگیه. باید بیش از یک کلانتري وجود داشته باشه. لب پایینی رو میجوم تا از بی قراریم و نشون دادن ناراحتیم جلوگیري کنم. ممکنه به کلانتري نریم. حداقلش اینکه اینجایی که منو می برن فکر میکنم قصد دارن به جواب سوالات مو بدن . نفس عمیق میکشم و اعصابمو کنترل میکنم. می دونم اسمیت عقب نمی افته. از پنجره به عقب نگاه میکنم تا ببینم آیا ماشینشو می بینم. اما جاده اي که ما رد شدیم خالیه و انبارهاي قدیمی دو طرف خیابونش قطار شدن! افسر صندلی مسافر می گه:الکس؟ مطمئنی می خواهی این کار رو انجام بدي؟ ما هنوز می توونیم نظر خودمو تغییر بدیم. کاملا مطمئنم شنیدم که طرف دیگه اونو کله گنده صدا می کنه. حدس می زنم این یه اسم مستعاره که اصلاً مناسبش نیست. به حرف اون دقت می کنم و نمی دونم که درباره ي چه چیزي صحبت می کنه. اون یهویی عصبی به نظر می رسه ، و این به اضطراب رو به رشدم کمک نمی کنه. _همه چیز برنامه ریزي شده. اون هیچ حامی اي نداره، ما قبلا تو شرایط بدتر از این بودیم وچیزاي بدتر از این چیز کوچولو رو انجام دادیم. الکس با تحقیر شونه بالا مینداز و جواب میده. _اون کسیه که با اسمیته. در حال حاضر میدونم که به زودي پشیمون میشی. برخلاف هم دستش ،هیچ وقت عصبی دیده نمی شه . چشماشو از توي آینه به عقب میچرخونه و منو می بینه._اون کلا سکسیه اما من متوجه نمی شم که چرا قاضی و هري هر دوش براي داشتنش گرسنه هستن. به صندلی عقب ب
برچسب:
نویسنده: الینا محمودی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 21:39